تبليغاتX
웃 یه عاشق 16ساله유




























웃 یه عاشق 16ساله유

...I dOnT fOrGeT yOu...

سلام..

ازمحبتاتون خیلی ممنونم..واقعانشدازاین دوستای خوبم دل بکنم.

بذارید یه چی بگمتون بخندین...

پریروزبش زنگیدم نزدیکای ساعت12شب بود...صبحها سخته بحرفم آخه همش بیرونه مگه توخونه میشینه! خلاصه 10 دقیقه شدکه یکدفعه قطع کرد...اومدم بزنگمش که رفتم پشت خطش...هروقت داداشش یاخواهرش میزنگش میرم پشت خطش...بعضی شبا هم آجیش میزنگش ببینه علی باکسی میحرفه یانه....خلاصه خیلی ناراحت شدم یه5دقیقه ای صبرکردم که تک داد که بزنگم...اومدم بزنگم دوباره رفتم پشت خطش...دیگه کفری شدم...10 دقیقه صبر کردم اما دیدم نه،آقانمیخوان تموم کنن...اومدم اس بدم که شبت بخیر دیگه خودتوخسته نکن که بام بحرفی...که زنگید.. چیزی بش نگفتم ..حتی نگفتم کی بود...خودش گفت خواهرمه نمیتونم بحرفم، میزنگه ببینه که بازم میحرفم یانه ببخشید...ومجبورشدم قطع کنم..

فردا صبحی بم زنگید..ازش انتظار نداشتم که بم بزنگه...آخه گفتم هروقت خواستی عکستوواسم بفرستی بزنگم...خودش شارژنداشت هی تک میداد.منم شارژنداشتم...آخرسر اس داد که عکسموفرستادم واست...منم کلی ذوق کردم...عصری خواهرم کار تحقیقی واسه تاریخش داشت...قرار شدبادوستش بریم کافی نت..تلفن خونمون الهی خبرمرگش بیادقطع بود...توکافی نتم کلی سوژه بودیم..باورتون میشه 3تاکافی نت رفتیم تا از یکی خوشمون اومد...2ساعت طول کشید..بیچاره مامانم...خلاصه من به هوای دیدن عکسش رفتم...مگه این ایمیلم بالا میومد..آخرندیدمش خلاصه 2روزه که عکسشوفرستاده من ندیدم....شبی اس دادم که ماجرای دیشب چی بود؟خواهرت چی گفتت؟مگه جواب میداد؟دیگه ساعتا12:15 بود که خوابم برد...موبایلو روزنگ گذاشته بودم که اگه زنگیدجواب بدم...اول اس داد،وقتی دید جواب ندادم بم زنگید...بم گف خواهرم دیشب بم میگه باکی میحرفی؟تواز رو نمیری؟منم کله پاش کردم ولی باورنکرد...گفتم کجا بودی؟گفت پشت فرمون بودم داشتم مامانم ایناروازخونه مامان بزرگم میوردم، به گوشی نگاه نکردم...گفتم چطوررانندگی میکنی؟گفت اینطوری:قوووووم قومممممم قوم....وهی میخندید..خلاصه 2دقیقه نشدکه این مامان و باباش صداش کردن...بخدا اینا کاروزندگی ندارن نمیذارن بحرفیم...دیگه بای کردیم و خوابیدیم ومنم رفتم امتحان ترم فیزیک دادم که خیلی خوب شد....حالم عالیه عالیه...راستی گفتم میخوام بهمن برم ببینمش!گفت ما میخوایم بریم مشهد...اصلا خوردتوذوقم...انگارقسمت نیس ببینمش...ولی میبینمش...

این وبلاگ دوستموکه توپست قبلیم گذاشتم انگار ناراضیه...دوست من اگه خوشت نمیاد بگوورش دارم..فقط خواستم کمکی واست شه..

فعلا بای

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:21 توسط روشنک| |

سلام..

تصمیم گرفتم بنویسم...ازدلتنگیام از خوشیام...از هرچی که دارم باش زندگی میکنم...دوس دارم شما بیشتر گلم روبشناسین واسه همین دوستم یه وبلاگ زده که تمام اتفاقاتی که توزندگیش افتاده رونوشته.همشم واقعین...از پست اولش بخونید..اسم علی(گلمومیگم) روواضح نوشته...اسم منو اچ(باحرف انگلیسی)گذاشته...

داستاناش هیجان انگیزه...دوسته صمیمیمه...خیلی هم دوسش دارم..اگه جایی ازوبش نامفهوم بودبگیدتوضیحش میدم...شایدا.

www.love-jojo.blogfa.com

ببخشید که این چند روزه نبودم..دیدم نمیشه فاصله بگیرم از این وبلاگ که همش خاطراته اونوواسم زنده میکنه...نمیخواستم بیام اصلانمیخواستم بیام..ولی ...

حالم خوبه اصلا نگرانم نباشین..تو این 2هفته فقط30 دقیقه باش حرفیدم آخه چون خودم امتحان دارم هم اون...به هرحال باید مراعات حالشم کنم...همش تقصیرمن بود که ترم پیش ترمودینامیکشو75/9گرفت واز درسش افتاد...بگما خیلی زرنگه خونوادش تحصیل کردن خودشم باهوشه...اما روزگاره دیگه...هه هه.

ترمام شروع شده.دارم مثل...میخونم که به اصطلاح معدلم19 شه اما من که میدونم نمیشه...الکی زحمت میکشم.

اتفاق باحالی نیفتادالبته افتاد ولی نمیشه بگم آخه ازاینکه توکدوم شهرم لو میرم..

واسه تاسوعا وعاشوراکه حسابی ازمن بدبخت کارکشیدند..باورتون نمیشه که 10 بار ازچهارراه رد شدم که فقط به بابام کمک کنم...ناهارم که میخواستیم بخوریم بابام خواهرمو(14ساله)،دختر داییمو(12ساله) و مامانمو(شرمنده سن نمیگم) و دختر خاله مامانم(41ساله) و دختر خاله دختر داییمو(10ساله)که سرجمع میشه 6نفر سوار ماشین کرد که برن دوربزنن نذری بگیرن...عینه این گداها هستن که بچه هاروجمع میکنن و بعد میگن پخش شین گدایی کنین!...حالا حکایت این بابای ما...البته فکر کنم نزدیکه5-6تاخونواده بودیم که منتظرغذا نشسته بودیم تابابای محترم نذری جمع کنند بیارن...مگه اومدن..هی زنگیدم که بابا غذا بیار اینا مردن ازگشنگی، اونم میگف اومدم..1ساعت بعد:بابا کجایی همه دارن میمیرن..بابام میگه داریم میایم...نیم ساعت بعد اومدم بزنگم که دیدم بهههههههه اومدن...خداییش دلم داشت ضعف میرفت.عجب غذاهای خوشمزه ای بود واقعا خوب بود.حسابی چسبید.

ازنظراتتونم خیلی ممنونم خیلی لطف دارین...خجالتم دادین..

دعا کنید که بهمن ماه برم ببینمش..بابام قول داده بهمن میریم...اگه بشه که محشره...جان من بگید اگه دیدمش چی بگمش،باش چیجورباشم.آخه یکم میترسم،رودربایستی هم دارم..خجالتی هم که هستم..ببین چه شود.جان من راهنمایی کنید.

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:45 توسط روشنک| |

سلام.

فقط میخواستم ماه محرم روتسلیت بگم.از نظراتی هم که میدین خیلی سپاسگزارم.

ای کاش پدرومادرا اینقدرسختگیری نمیکردن...بااینکه میدونم حرفاشون به صلاحمونه....داستانه پایینیم راسته راسته 1 دروغم توش نیس...اگه چیزی بود که نیازی نبود بگم نگفتم...دی هم اومدوداره جدایی ازاون نزدیک میشه...این چندروزه خیلی بام خوب شده...جوابه اس ام اسامومیده...داره رعایته حالمومیکنه که واسه امتحاناتم راحت باشم...خیلی ممنون گلم.

نمیخوام دیگه آپ کنم....آپ جدیدومیزارم واسه عید..که هم اونودیدمووماجراهاروبگمتون...28 دی هم تولدمه...

خدایا خودت کمکم کن...

گلم خیلی دوست دارم خیلی....اما من قسمتت نبودم...امیدوارم بهتره من قسمتت باشه...

بچه های وبلاگی دلم براتون تنگ میشه...شمانظر بزارید بتونم حتما میام...یادتون نره عید سربزنید....من همتونوخبر میکنم...

دل کندن سخته ها...این چندروزه چقدر باید از این واون دل بکنم...حالا تواین ماه هم کلی دعام کنید شایددعاتون گرفت...نگیددعامیکنم بهم برسین...بگیددعامیکنم هرچی قسمته پیش بیاد.

پ.ن:خیلی از پسراارزششو ندارن که ماواسشون دل بسوزونیم اما همه اینطورنیستن.من واسه کسی دل نمیسوزونم وقتی نمیتونم باکسی باشم به زور نگرش نمیدارم،اون آزاده.فقط دلم تنگ میشه همین.یادتون باشه همه عین هم نیستن،دنیا خوب وبد داره.اینقدرم نگین ارزششونداره.چون من حرفای اونوننوشتم که حسشوبفهمین ایناهمش حرفای منه ودلتنگیام.زودقضاوت نکنین.

دیگه بای

روشنک

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:20 توسط روشنک|

سلام...

این آخرین پست وبلاگمه..نمیخوام برای همیشه برم،شایدم رفتم..نمیدونم..اما میدونم برای 3ماه اصلا  نیستم.

میخوام ماجراروکامل واستون بگم...هرجور دوس دارین فکر کنید.

عید امسال بود که من شماره گرفتم،یه پسری بود به اسمه میلاد.خیلی اذیتم میکرد،داغونم کرد...همش تهدید همش توهین.مرتیکه انگار عقده ای بود.اما قبل تهدیداش با یکی دیگه دوس شدم،اسمش علی بود.من هوس باز نیستم...توعمرمم با پسری دوس نشدم،به پسری نگاه نکردم که دوس بشم.فقط تا پایان عید میخواستم با یه پسری باشم اونم برای تجربه.با میلاد تموم کرده بودم که رفتم باعلی.باعلی بودم که این میلاد شروع کرد اذیت کردنم.برام سخت بود.به علی ماجراروگفتم خداشاهده خیلی کمکم کرد.من تا خودکشی هم رفتم.اگه اون نبود من تا حالامرده بودم.ماجرای میلاد تقریبا تموم شد که تصمیم گرفتم دیگه تموم کنم.همینکارم کردم اما بم پیشنهاد داد که باهم باشیم،اگه به درده هم نخوردیم هموترک میکنیم.من گفتم سنم کمه.اما قبول نکرد.خلاصه باهم موندیم.2هفته ی خوبی داشتیم خیلی خوب.برام سنگ تمام گذاشته بود.بعد گفت میخوام 1هفته باهم نحرفیم که فکراموکنیم که به درده هم میخوریم؟بهش حق دادم چون یه بار از یه دختر خیانت دیده بود،معلومه که باید محتاط کار باشه.بعد1هفته بم گفت که من بامامان وبابام غیرمستقیم حرفیدم..منم خیلی خوشحال شدم اما بعدش گفت:مامان و بابام میگن نباید بایه شهرستانی ازدواج کنی.وقانع ام کرد نمیتونیم باهم باشیم.شاید باخوندن این متن فکرکنید داره ازهمه چی تفره میره وبایکی دیگه ست.اما حاظرم قسم بخورم اینطوری نبود.اونروزتصمیم گرفتیم واسه همیشه تموم کنیم.قرارشد نزنگیم.اما یامن بش میزنگیدم یا اون.مگه میشد بعد2ماه دل کند.یه روزبش زنگیدم دیدم میگه شماره مشترک موردنظردرشبکه نیس.فهمیدم دایورته.2روزدایورت بود درحده دیوونگی بودم.فرداش زنگید وگفت دیگه تحمل نکردم وبت زنگیدم،ازعمداینکاروکردم که دوریموعادت کنی.اتفاقاخوب کاری کرد،اینطوری فهمیدم که میشه 1-2روزنحرفم.روزهاگذشت و ماه ها.ازروزی یه بار،شد،هفته ای2بار.خداییش اصلااذیتم نمیکرد.نمیخواست روحرفه پدرش حرفی بزنه که بعدا حدیثی دربیاد،من تحسینشم میکنم.اگرم خودش میخواست بمونه من نمیذاشتم.وابستگیم کم شدامادوست داشتنم زیاد.باهاش صادق بودم عین آیینه.بم میگفت خیلی بام صادقی از این اخلاقت خوشم میاد.اونم اینطور بود.دیگه اونقدری شناخته بودمش که وقتی یه سوالی ازش میپرسیدم و نمیخواست جوابموبده وتفره میرفت میفهمیدم.سن علی کم نیست21سالشه.نگید2تاتون بچه اید.ولی خیلی میفهمه بایدم اینطورباشه.من 16سالمه،چرافکرمیکنیداین سنی نیستم؟...من یه بارم ندیدمش.9ماه باهاشم اما قیافشوندیدم.واسه همین میگم دوس دارم برم ببینمش.دیگه دوستی من واون آخراشه...الآنم تمومشدست اما من تمومش نمیکنم اونم به دلایلی..علی ازیه دختری ناتو دیده که زمستان باهاش آشناشده وخیلی دوسش داشته...میخوام تولدشوخودم تبریک بگم میخوام خاطره ی دختره باهرسال اومدن واسش یادآوری نشه.اما عیداین سال جدیدتموم میشه.میشه1ساله تموم.خودش میدونه.هروقت حرفه جدایی رومیکشم وسط مثل اوایل ناراحت میشه.دوسش دارم،براش آرزوی خوشبختی میکنم.سخته واسه همیشه ازپیشم بره.اونیکه9ماه باهام زندگی کرد.توغماوشادیاش باهاش بودم.

پ.ن:دیگه همه چیوگفتم.این آخرین آپم بود.ازنظرات دوستان چه خوب چه بدممنونم.خیلی خوشحال میشم وقتی نظرمیدین.از بس میام نظراتونگاه میکنم پول تلفن زیاداومد.یه روزی جبران میکنم.امتحانات ترم نزدیکه وخودموبایدآماده کنم.

خداحافظ وبلاگ خوبم...دفتره سومین وبمم بسته شد...شاید وبه چهارمی باز شه وبعدمدتی اونم بسته شه...شاید منم تموم شدم...بیاین قدره هموبدونیم...دنیا ارزشه اینکارارونداره...یادتون بیادواسه چی خلق شدین...

درپناه خدا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:13 توسط روشنک| |

سلام...چه خبرااا؟

من کلی خبر دارم...

یه اتفاقی واسه دوستم افتاده بود،هی این دوس پسره اون یکی دوستمم به من میزنگید،حالم از پسره بهم میخوره.نمیدونم چه هیزم تری بهش فروخته که این پسره دوستمواذیت میکنه...

با گلمم مجبورشدم دیروز بحرفم...بام خوب میحرفید،همیشه خوب میحرفه اما اینسری خیلی بهتر بود...بم گف برو با مامانت صحبت کن که به مامان دوستت ماجراروبگه،اما من قبول نکردم...آخه به من چه...شبم اس داد که رفتی به مامانت بگی؟منم گفتم:نه.

دیشب سرم درد میکردحالا امتحان عربی هم داشتم...نمیدونستم با این مزاحم تلفنیا چیکارکنم...ناشناسم نبودن،دوس پسرای دوستم بودن.هی تک هی اس..من باشون دوس نیستم،از حال دوستام میپرسیدن...ماجراش طولانیه...گلم تو جریانه همشون هست...منوخوب میشناسه و میدونه من غلط اضافی نمیکنم...

خلاصه امتحان عربی رو خوب دادم...نمیدونم شایدم بد....سرمم درد میکرد دیگه حال درس گوش دادنم نداشتم.4ساعتم فیزیک که دیگه دمار از روزگارم دراورد...من الآن بش نیاز دارم که آروم شم...اما نیست...خستم،خستم،خستم.دیگه دارم داغون میشم...خودموخوب نگه داشتم.به دوستم کمک میکنم که گذشتشوفراموش کنه،بتونه یکمی بهتر زندگی کنه...اما من چی...توکلم به خداست...دعا میکنم یه روزی بهتر شم...2هفته دیگه ترمام شروع میشه...با این مشغله که درس خوندن امکان نداره...اما مجبورم باید بخونم...فردا هم ریاضی داریم...خداروشکرررررریاضیم خوبه...

اینم از آپ...از نظراتتون خیلی ممنون،شرمندم میکنید...بخدا اینااحساساتنم...من اینجوری نبودم،آروم بودم وخیلی زرنگ...الآن یکمی سخته که مثل قبل شم...به کمک کسی نیاز ندارم...حرفاتکرارین...بم کمکی نمیشه...حاظرم نیستم امتحان کنم و گوش کنم به حرفاتون...ناراحت نشین...آپ طولانی شد...فعلا بای.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:56 توسط روشنک| |

دیشب با داییم بیرون رفتیم....جاتون خالی ...داییم رستوران دعوتمون کرد وبعد از اینکه غذا خوردیم رفتیم پارک...هواهم که یخ..

من نشستم رو تاب و خودموتاپ میدم و یه شعر رو زیر لبم زمزمه میکنم...سرعتو بیشتر میکنم...سرمو رو به بالا و سمته آسمون میگیرم ودوباره و بلند بلند تکرار میکنمش...آهنگی که تو پارک گذاشته بودند وشعری که من میخوندم منو دلتنگش کرد....دلم هواشو کرد...سردی هوا تو پوستم رسوخ کرده بود...مهم نبود چون فکره اون منوگرم میکرد...تاب رو تند کردم اونقدر تند که انگار دوست داشتم آسمونوتودستم بگیرم...سردی هوا داشت داغونم میکرد...دیگه تحملشو نداشتم...از تاب خودمو پایین پرت کردم...اما چیزیم نشد،بلد بودم...تاب سواریم سریع تموم شد...لذتی که روتاب بودم سریع پایان گرفت...دوستی من و اون سریع تموم شد...

بعد از پارک رفتیم بستنی فروشی...این بستنی فروشیه اصفهانی بود...به اصفهانی بهم میگه بستنی معمولی میخوای یا خامه ای؟منم کم نیووردم به اصفهانی جوابش دادم خامه ای(دیگه یاد گرفتم اصفهانی بحرفم)...بگما من اصفهانی نیستم...همه بهم خندیدند....

بعد هم از هم خداحافظی کردیم و هرکی اومد خونه خودش...بازم دلم براش تنگ شده بود با اینکه دیروز کلی حرفیدم اما بازم میخواستم....ولی نزنگیدم...دلتنگش بودم عجیب بود اما بودم...

خدایا چرا نمیدیش؟آخه آدم چقدر میخواد عمر کنه که از زندگیش لذت نبره....اما بازم راضیم به رضای تو...همینکه اون بگتم دوست دارم بازم راضیم...

اینم یه شعر که من تو پارک زمزمه اش میکردم.......................

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

.........................................................من عاشق این شعرم...................................

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:35 توسط روشنک| |

سلام.

دنیا کوچیکه...من کوچیکم...خیلی کوچیک.

دوسش داشتم...دوسش دارم...

دوسم داشت...دوسم داره...بم میگه اندازه قبلا دوست دارم..میگم دروغ میگی(میخوام لجشودربیارم)میگه میخوام دوست داشتنم کم شه اما نمیشه اندازه همونموقع دوست دارم..با این حرفاش آروم میشم.

جدیدا سریع زنگامووصل میکنه...به حرفام گوش میده...بم میگه ماله خودمی...اما میدونم اون قسمت من نیست...ماله همسرآیندشه...بش گفتم برات زن گرفتن؟گف نه میگیرن...

دیگه ناراحت نیستم...نه اینکه اصلا نباشم...اما واقعیتوقبول کردم...چقدر زود گذشت...چقدر باهم خاطره داشتیم...اندازه سرعت نور داره تموم میشه...فقط 3-4ماهه دیگه باهاشم...اونم چطور....فقط ماهی 4 بار میحرفم...

دنیا کوچیکه...نمیدونم خدا چی برام میخواسته...اما خیلی پخته شدم...اندازه یه دختر20 ساله...دیگه متوجه میشم یه پسر دختری رو دوس داره یانه...ابراز محبتش واقعیه یانه....بخداااااااا میفهمم....من به دوستم هشدار داه بودم این پسره به دردت نمیخوره...یه جاش میلنگه...اما گوش کجا...همینطورم شد...بعد3ماه گفت من توروواسه دوستی میخواستم....بچه گی کردم عاشقت کردم...اونیکه واسه دوستم میمرد راحت ولش کرد...به همین سادگی...حالا دوستم بودواحساساته پاکش...

احساس میکنم به کمک کسی نیاز ندارم...آخه چی میخواین بم بگین...میخواین بگین دوستیت اشتباه بود؟میدونم...میخواین بگین بچه ای و عاشق شدی؟میدونم...میخواین بگین پسره ارزششونداره؟کاملا اشتباه میکنید...میخواین چی دیگه بگین...من فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم...

دنیام فقط خدامه...جزاون کسی رو ندارم که کمکم کنه...هیچکی نمیتونه کمکم کنه...چون نمیخوام....

دیگه از این به بعد اشتباه نمیکنم...دیگه دوست نمیشم...احساساتم واسه شوهرمه نه یکی که ندونی باهاته یانه...نه به کسیکه هزار تا قربون صدقت میره اما میدونی میره...اون نیاز داره منو....اما نمیخواد احساساتم روزیاد کنه...من بش نیاز دارم...

تازه باش حرفیدم اما دلم تنگ شد...باید دلتنگیموکم کنم...امروز بیرونم...میخوام بهش فکرنکنم...میخوام برای خونوادم باشم....

دیروز بیرون بودم این مزاحم تلفنیا شروع کردن زنگیدن...نمیدونم چشون شده بود که باهم میزنگیدن...بهم شک کردن...اونم الکی...واسه حرف زدن با گلم مشکل داشتم...اما حرف زدم...اونم چه حرف زدنی...مامانم میومد میگفت چه خبره میحرفی...فکرکنم4بار اومد دعوام کرد..اما صداشو میخواستم...مهربونیشومیخواستم...من کمبوده محبت ندارم حتی یه ذره...این فرق میکنه...آره شنیدم دخترا میگن این باهمه فرق میکنه اما بعد چوبه پسره رو میخورن...اما یه بدی ازش ندیدم...حتی یه داد...اگه بدی دیده بودم ترکش میکردم...امروزمیخواستم اونوازخودم متنفرکنم...میخوام بم فکرنکنه...اون باید منوفراموش کنه...به هرحال دیر یازود داماد میشه...زنش بش نیاز داره...نباید دلش واسه من تنگ شه....اما آخردلم سوخت...تحمله ناراحتیشوندارم...ناراحت باشه من میشکنم...اما یه روزاینکارو میکنم...بذار لعنتم کنه...اما باید فراموش شم...منم کم کم علاقموکم میکنم...

حالا مبینید که من خودخواه نیستم...اونوواسه خودم نمیخوام...اون ناراحته...باید کاری کنم که خوشحال باشه...آدم که دوس نداره عشقش ناراحت باشه...من خوشبختیشومیخوام حتی بی من...اینکارو بخاطر خودش میکنم...امیدوارم درکم کنه...

خیلی زیاد  شد...اما باید این مطلبو میذاشتم که جوابه همه پرسشاتون باشه......حالا هرچی میخواین بگیدش...من بهش ایمان دارم.

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:17 توسط روشنک| |

سلام..


واما امروز....یه نقاشی داشتیم درباره غدیر که باید رو پارچه ی بزرگی با تیم نقاشان(منظورخودمودوستام که چه شود)بکشیم.....

خلاصه نقاشی ما خیلی خوشکل شد....با ذغالم کار کردیم و دستامون که چه عرض کنم صورتامون سیاه شد....

البته همه غیر من....(چون مواظبم)..... منم با دستای سیاه نشستم رو صورت بچه ها نقاشی کردن....یکی از بچه ها رو پیشه خودم نشوندم و براش سبیل گذاشتم اونم چه سبیلی انگار ماله چنگیز بود....کل صورتشو تقریبا سیاه کردم.....آقا این دوسته ما رفت تو حیاط بشورش نگو 2 تا پسر دیدنش....و بقیه شو خودتون میدونید.....کرکر خنده بود که میومد....معلما کلی بش خندیدن...بعد پررو میگفت تقصیر روشنکه ...آبروی ماهم برد.....

اما خیلی خوش گذشت.......

پ.ن1:از اونم بیخبرم......دلم براش تنگ شده...اما تحمل میکنم....باید بکنم....دیگه نمیزنگمش(شایدم زنگیدم)...

پ.ن2:.نگید سنم کم بود....من الکی به کسی وابسته نمیشم....الکی کسی رو دوس نخواهم داشت....الکی هم با کسی دوس نمیشم...البته بعد این با کسی دوس نمیشم....همه فکر میکنند دروغ میگم...اما مهم نیس...این منم که تصمیم گرفتم و قسم میخورم که انجامش میدم......عادلانه قضاوت کنید...درسته که 16 سالمه اما دل که دارم...احساس که دارم...به هر حال این علاقه ای بود که داره تموم میشه....مهم این بود که تجربه کسب کردم....میدونم سنم کمه....اما شد......... .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:40 توسط روشنک| |
  سلام سلام سلام سلام.....

فعلا همش خاطره خوشکل خوشکل میزارم....تا بعد یه فکری واسه بدبختیام بکنم.

امروز،زنگ اول شیمی داشتیم...این معلم شیمی ما از پایه مشکل داره(توهین بش نمیکنما،شوهرش بش گفته).نه از بس شیطونه بچه هاش به خودش رفتن.بعضی اوقات اونقده جوگیرمیشه که موبایلشودر میاره و برامون جک میخونه....بچه ها شمارشو دارن وبراش جک میفرستن...خلاصه با این معلمه کلی حال میکنیم،تازشم اصفهانیه.امروزداشت باماژیک خودش پای تخته مینوشته یهوبرمیگرده میگه:وای ی ی داشتم باماژیک خودم مینوشتم(به قول خودش اصفهانی بازی دراوردم)ما رو بگو(منظورم خودمم)کلی بش خندیدم که معلمه ازخنده من خندید..(اینقدرخاطره ازخودش میگه که بعدا یه بخش مخصوص اون میزارم،که فقط دلتونوبگیرین بخندین).

زنگ دوم و سوم فیزیک داشتیم.....اوه اوه من هیچی نمیگم چون مایه ی آبروریزیه بخدا...نمره فیزیکمودادن..جان من اصرار نکنید افتضاح شدم.شدم 3 از12 نمره...بابا بیخیال حالا یه بارم یه نمره زشت گرفتیم.معلمه میگه اگه ادامه بدی افتادی....حالا نمیدونه که امتحان قبلیشو نمره بالا گرفتم..بیخیال.

زنگ آخرو نگین، که یادش میفتم اعصابم خورد میشه....عربی داشتیم.اَی ی ی ی.معلمه داشت ازمضاف الیه میگف که یهو داد زد :کی علف دیده...آقا مارو بگو،قیافه ها اینطور(چطور؟!)من پکیده بودم از خنده...حالا بچه ها متوجه حرف معلم نشدند دارن از من میپرسن چی شده...منم خسته شدم یکی یکی جوابشونوبدم،که دادزدم:خانم میگه کی تابحال علف دیده....چشمتون روز بعد رو نبینه...معلمه کم بود از کلاس اخراجم کنه.به درک،حالاخیلی از عربی خوشم میاد.(یکی از بچه ها داش توکلاس شعر میخوند).

دیگه هیچی...از اونم خبری ندارم.......صبحی دلم واسش تنگ شد اما زنگ بی زنگ.,ولی دلم براش خیلی تنگ میشه.دوسش دارم...نگین دل ندارم که ناراحت میشم.....

روز دانشجو هم بر همه مبارک.....

خوشتان آمد؟
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:31 توسط روشنک|

سلام..

تموم شد برای همیشه.......با کلی اشک تموم شد......

چند روز پیش بم گفت دیگه من نمیزنگمت ازش دلیلشو پرسیدم،گفت بخاطره خودت میگم که وابسته نشی......

دیشب فهمیدم واسه چی اینکارو کرد....... میدونید چی گفت؟؟؟

گفت مامان و بابام میخوان واسم زن بگیرن....

من دیگه نمیزنگمش..... دیگه فکرشو نمیکنم.....میدونم سخته اما چاره ای ندارم.....دوس داشتم لااقل یه بارم میدیدمش اما نشد..........

وقتی مامان و باباش میگن میخوایم واست زن بگیریم یعنی دیگه من باید از زندگیش بیرون برم.......

من رفتم....حالم اصلا خوب نیست.. برام دعا کنید که به شدت نیاز دارم.....

دوباره تنها شدم......... تقصیر من بود که مان و باباش اینو گفتن.....چون شک داشتن که من باش دوستم و حالا مطمئن شدن....واسه همینه که اینو گفتن......وقتی بش گفتم دیگه هیچوقت نمیزنگمت گفت:نخیرم بم میزنگی،هفته دیگه منتظرم.....اما نمیزنگم..دیگه تموم شد

فعلا آپ نمیکنم.............. فقط دعا،فقط دعا.....خدایا مواظب گلم باش

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:29 توسط روشنک|
Design By : Night Melody